این روزها زیاد یاد مرحوم پدرم میکنم.یاد خاطراتش و داستان های که از زندگی خودش و اطرافیانش تعریف میکرد. یکی از آنها دوستی به نام دایی صبی بود.این دایی صبی شخصیت جالبی داشته.قدکوتاه اما ورزشکار،وزنه بردار وخیلی قلچماق لوده وخیلی هم لوطی مسلک بوده ودر حقیقت یک پا (عیار)زمان خودش بوده است.برای مثال ی
1-من هیچ کس را آن سوی دیوارها نداشته باشم شایداما در این غروب کسالت بارهیچ چیز به اندازه ی تلفنی از زندانخوشحالم نمی کندو مردی که اعتراف کندگاهیبه جای آزادیبه من می اندیشد
****
2-
مرد اگر بودمنبودنت را غروب های زمستاندر قهوه خانه ی دوریسیگار می کشیدم .نبودنت دود می شدو می نشست روی بخار شیشه های قهو
در مسیری که برای رسیدن به آرزوهایتان طی می کنید، به شخص جدیدی بدل می شویدشخص جدید به آرزوهای آدم قبلی میرسد.(هادی پاکزاد)
این جمله بالا خیلی فکرم را مشغول کرد.بارها پیش آمده بود که چیزی را با تمام وجود خواسته بودم وبرای رسیدن باآن شاید سالها وقت وانرژی و اعصاب و توان وروانم را خرج کرده بودم اما در